مسافرگمشده

گاهی اوقات وقتی دستامو نگاه می کنم احساس می کنم خودم مستقل از اونهام ، حس خیلی غریبی بهم دست می ده . کاملا لمس می کنم که "من" از بدنم جدا هستم . اینجور وقتا می رم تو هپروت که من اینجا دارم چیکار می کنم ؟ اینهمه دوندگی ماله چیه ؟ حرص خوردن برای چیه ؟ من اینجا مسافرم ، یکی یکی دور و بریام دارن می رن مگه من از این قاعده مسثتثام ؟ واای که چه احساس دوگانگی عجیبی ... وقتی می دونی مسافری وقتی ورق می زنی دو سه برگه نا قابل شناسنامتو صفحه وفات  سریع می یاد پیش روت.

گاهی می رم تو فکر در نهایت آدمیزاد سلولهاش از اتم تشکیل شدند و وقتی می میره تبدیل به عناصر طبیعت می شه ، آهن ، کلسیم ، منیزیم و... اگر درختی رو روی جسد یک مرده بکارن  خوب تغذیه می شه اونوقت بعد از چند سال ممکنه بچه طرف بیاد و از اون میوه بخوره ، یعنی اجزا تجزیه شده وجود پدر یا مادرشو  می خوره و شایدحیوانی بخوره اونو و این چرخه همینطور ادامه داره ...

درنهایت می بینی همین کامپیوتری که جلوته آخرش به اتم می رسه ، همه چیز از اتم بوجود اومده  ، یه جورایی احساس نزدیکی خاصی با طبیعت و سنگ و چوب وفلزو ... برقرار می کنم وقتی می بینم عنصر اولیه هممون یکیه .

خدایا چه برنامه ای برای این هستی و خلقت چیدی ؟ ما مسافرا جسممون تبدیل می شه به بقیه عناصر طبیعت ، دلم خوشه به روحم که می بینم مستقله از این جسم ولی  این روحو گمش کردم ، عظمتش باید در حد تو باشه چون جزوی از بزرگی توست ، خیلی بهش بی توجهم ، من اصل کاری و نمی بینم خدایا ، تا قبل از اینکه سفرم تموم شه راه رو بهم نشون بده ، مسافری گمشده ام .

/ 0 نظر / 3 بازدید